انگار نه انگار همین یک ساعت پیش بود که چشمهایم از بی خوابی می سوخت .. همیشه همین است .. از بچگی عادت کرده ام تا سرحد مرگ بیدار بمانم تا بدنم کرخت شود ، فرمانده ی بزرگ دستور خواب را صادر کند و آنوقت به خوابی عمیق فرو روم گویی بیداری ای در پیش نیست ..
گفتم عادت کرده ام .. شاید باید می گفتم عادتم داده اند .. عادت های غلط .. تربیت های سر سری .. زندگی دلبخواهی... آزاد .. و آزاد .. اما آن هم شرایطی دارد .. آزادی در ولنگاری .. آزادی در دروغ .. آزادی در بی فکری ... آزادی در بی تربیتی .. آزادی در سهل انگاری .. آزادی در خنده های بی مورد .. گریه های بی مورد ..
البته همیشه که نمیشد این شرایط را فراهم کرد .. گاهی هم احساس می کردند باید دیکتاتور بود .. دیکتاتوری در افکار دگم .. دیکتاتوری در باورهای گندیده .. دیکتاتوری بر سر دو راهی زندگی می کنم یا زندگی می کنیم ...
و سرنوشت .. سرنوشت را که آخر نفهمیدیم هست یا نیست .. هیچ کاره است یا همه کاره .. بچه تر که بودم از یکی پرسیدم فلانی .. سرنوشت چیست؟ او که آنموقع ها چپ بود و بعد ها حسابی راستش کردند گفت "خرافه است و خرافه مال قدیم است .. بشنو ولی باور نکن! " من البته تا الان هم تمام سعی خودم را کرده ام که باور نکنم .. ولی راستش بعضی وقتها خیلی دلم می خواهد همه چیز را بیندازم به گردنش .. بعد که کلنجارم با ذهن ریاضیاتی ام تمام میشود مصالحه می کنیم.. تسهیم به نسبت .. نصف نصفش اگر کنیم دیگر او هم قبول دارد سرنوشت را ...
همه ی اینها که گذشت میرسیم به من .. منی که باید همیشه درشت تر باشد و از همه سر تر .. من چند وقتی است که خو گرفته است به کرختی ... به اینجا که میرسد سرخ می شود .. و خجالت دارد . زشت است .. بلاست .. درد است .. وا ماندگی است .. همه ی اینها هست ولی هست .. پس تا وقتی که هست باید گفت . این یکی از آنهاست که من به آن اعتقاد دارد .. کهاین هم قصه ای دارد بس دراز... من همیشه به اعتقاد که می رسد کمی مکث می کند .. من میگوید اعتقاد به همه ی چیز های خوب است که خوب است و همه چیز وقتی خوب است که برای همه خوب باشد ... من حرف های دیگری هم دارد که بگوبد و البته همه ی حرفی های من را که نمیتوان به زبان آورد..
اینها همگی هست به علاوه ی یک حس دوست داشتنی .. درست نمیدانم چیست ولی وقتی می آید وجودم را جلا می دهد .. تازه ام می کند .. شیرینم می کند .. همان حسی است که در گرمی آغوش باز پنهان است .. همان حسی است که غروبهای بهاری قلقلکم می دهد .. همان حسی است که وقتی از کنار یاس باغچه ی نم دارهمسایه مان رد میشوم وجودم را پر از هیجان می کند ..
گفتم نمی دانم چه حسی است . ولی هر چه هست باشد، ... و همیشه باشد ... و خنک باشد ..
اینجا می خواهم خنک شوم!
خُنک !
۱۳۸۷ اردیبهشت ۶, جمعه
ارسال شده توسط خُنک در ۱۵:۲۴
برچسبها: خنک، من، بهار، بهاری،تازه،تازگی
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

0 نظرات:
ارسال یک نظر