حرفهایمان خیلی زود خودمانی شد . خیلی زود فهمیدم که او با بقیه فرق دارد : ساده تر بود و صمیمی تر، مهربان تر ...
نشستیم از افکارمان گفتیم و از دردهایمان . آن موقع بود که درک کردم دلبری تنها در دو چشم زیبا و حرفهای کودکانه نیست . دلبری را باید گاهی در عمق روحی پیچ در پیچ جست. گاهی این افکار هستند که دوست داشتنی می نمایند . گاهی آهی از سر همدردی است که دل می برد، تازه می کند ...
.
با او بودن حسی داشت . درست نامش را نمی دانم ... شاید دوستی بود یا همدلی یا عشق . هر چه بود مرا وا میداشت ازبودنش خوشحال باشم . نمی گویم او تنها کس بود ، ولی می دانم یکی بود از هزار.
روزها می رفتند و باهم روزگار می گذراندیم . همه چیز خوب بود و او بود ، من هم بودم .. تا تردید نیامده بود ، بودم .
.
رهایش کردم .. بی خداحافظی .. بی آنکه نام و نشانی از خود برایش باقی بگذارم . آن تردید لعنتی باز هم شکستم داده بود . فکر می کردم باید کاملتر شوم. بزرگتر شوم. آدم شوم.
.
و حالا بازنده ام ، بازنده ای که هنوزامید دارد تلافی کند آن همه خوبی و پاکی را. آن همه مهربانی را.
و بر می گردم. من به شرافت همه ی آن خوبی ها قسم خورده ام که برگردم .. . بر می گردم و دوباره همه چیز همان می شود که او می خواست و من می خواستم.و شاید بهتر: این بار چیزی برای از دست دادن ندارم، این بار برای بردن می آیم.
برمی گردم تا با هم زندگی را زیباتر کنیم. و اگر زیبا نبود، زیبایی را بیافرینیم و در هوای خنک با هم بودنمان نفسی از ته دل بکشیم و جانی بگیریم.
پس تا آن لحظه ی شیرین بمان ... و خوب بمان!

