خوب بمان ... !

دوشنبه ۱۶ ژوئن ۲۰۰۸


حرفهایمان خیلی زود خودمانی شد . خیلی زود فهمیدم که او با بقیه فرق دارد : ساده تر بود و صمیمی تر، مهربان تر ...

نشستیم از افکارمان گفتیم و از دردهایمان . آن موقع بود که درک کردم دلبری تنها در دو چشم زیبا و حرفهای کودکانه نیست . دلبری را باید گاهی در عمق روحی پیچ در پیچ جست. گاهی این افکار هستند که دوست داشتنی می نمایند . گاهی آهی از سر همدردی است که دل می برد، تازه می کند ...

.

با او بودن حسی داشت . درست نامش را نمی دانم ... شاید دوستی بود یا همدلی یا عشق . هر چه بود مرا وا میداشت ازبودنش خوشحال باشم . نمی گویم او تنها کس بود ، ولی می دانم یکی بود از هزار.

روزها می رفتند و باهم روزگار می گذراندیم . همه چیز خوب بود و او بود ، من هم بودم .. تا تردید نیامده بود ، بودم .

.

رهایش کردم .. بی خداحافظی .. بی آنکه نام و نشانی از خود برایش باقی بگذارم . آن تردید لعنتی باز هم شکستم داده بود . فکر می کردم باید کاملتر شوم. بزرگتر شوم. آدم شوم.

.

و حالا بازنده ام ، بازنده ای که هنوزامید دارد تلافی کند آن همه خوبی و پاکی را. آن همه مهربانی را.

و بر می گردم. من به شرافت همه ی آن خوبی ها قسم خورده ام که برگردم .. . بر می گردم و دوباره همه چیز همان می شود که او می خواست و من می خواستم.و شاید بهتر: این بار چیزی برای از دست دادن ندارم، این بار برای بردن می آیم.

برمی گردم تا با هم زندگی را زیباتر کنیم. و اگر زیبا نبود، زیبایی را بیافرینیم و در هوای خنک با هم بودنمان نفسی از ته دل بکشیم و جانی بگیریم.

پس تا آن لحظه ی شیرین بمان ... و خوب بمان!


انقباض ثانیه ها .. ثانیه های انقباض

دوشنبه ۲ ژوئن ۲۰۰۸


این روزها حتی وقت برای فکر کردن هم ندارم... این روزها برای من پر است از بی خوابی ... و کار و کار و کار .. و تجربه هایی هیجان انگیز در دنیایی تازه که سالهاست در انتظارشان بوده ام ... این روزها همه اش وقت کم می آورم ...اگر بگویم خسته نیستم دروغ گفته ام اما باور کن خستگی این روزها هم شیرین است !